وقتی به قلب یک " بــــِه " راه یافتم ، وجودم از شادی سرشار بود ، زیرا به قلبی ساکت و آرام گام نهاده بودم .
و شنیدم که دانه ای آرام گفت :
- روزت به خیر باد . چه شده که به قلب خاموش ما راه یافته ای ؟
گفتم :
- از دانه های بسیار گریختم که در قلب اناری ، به گفتگو و همهمه مشغول بودند.
پس دانه ای دیگر گفت:
- خوش آمدی که به خموشی مان ، روحی تازه بخشیدی .
و سومین دانه گفت :
- از این پس زندگی ِ پر هیجانی خواهیم داشت .
و دانه پیری گفت :
- پس بخوابیم تا ساعتی دیگر، سرخوش و شاداب برخیزیم و جوانی کنیم.
آنها خوابیدند با امیدی تازه ..
و ساعتی بد ، کرمی را دیدم که لابه لای دانه ها می خزید.