تبليغاتX
عطر خدا در عمق لحظه ها جاریست. - پراکنده
هوالمحبوب ، هوالحی ، هوالحق

 

در لابه لای دلتنگی هایم  گم  شده ام

کم می آورد شانه های طاقتم ازدحام سالیان را

دست به دامان صبوری می شوم

حالا هرچه حساب میکنم انگار جایی همین اطراف بیست و چند سالگی

چیزی را جا گذاشته ام  .. باید بدون او سی و چند ساله  شوم !

از اول هم  شاید تنها خیالش را همراه داشتم  ؟

اصلا بگذار از نو مرور کنیم ..

اول بگو بدانم  غربت تنهایی را آورد  یا تنهایی غربت را؟!

مِن مِن نکن ... سوال به این سادگی تقلب ندارد .

لااقل بگو  خواب رویا می آورد برایم یا رویا خواب را ؟

دلم یک خواب ِ بی دغدغه می خواهد ...

 

عجب روزگاری است آقا !

هرچه می خواهی تمامش کنی انگار از سر نوشته می شود 

 تکرار درد ، رنگ از رخسار نوشته می پراند

بعد هی می گویند: بنویس ! بنویس!

نوشتن این حال خراب ، واژه های تازه می خواهد

دیگر این کلمات کهنه ، کفاف نمی دهد برای  دردهای تکامل یافته

صحبت بهار است و،  واژه هوای پاییز تنفس میکند

عین سیگار ی که برای سلامتی مفید نیست اما جای " گل گاو زبان " را میگیرد

 

پرده را کنار می زنم

بهار  اردیبهشت را نشانم می دهد

نفس می کشم

اما هنوز در حسرت بارانم

صبوری میکنم 

برای آمدن  باران

برای دیدن تو

صبوری میکنم  ...

 

پ ن ۱ :

        چه اسفندها...

        آه ! چه اسفندها دود کردیم.

        برای تو ای روز اردیبهشتی

        که گفتند این روزها می رسی!

        از همین راه....

 قیصر امین­پور

 

پ ن ۲ :

         قدر دانی و سپاس از پرسه عزیزم به واسطه راهنمایی برای  درج تصویر فوق .

 پ ن ۳ :

        یک پیشنهاد ،  به موزیک وبلاگ گوش دهید .

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 3:19  توسط بانوی اردیبهشت   |