نوروز می شود
و ماهی های هفت سین
فخر می فروشند به تنهایی که حجم خانه را پر کرده است
صبوری اگر با "صاد" نبود می شد جزیی از هفت سین هر ساله ام.
دستش را گرفتند آوردند نزدیک ِ میانگین همین جهان رهایش کردند
جوان و زیبا با پیراهنی سپید در آغاز
و تاکید براین سپیدی برای انتها ...
تزریق اجباری علاقه در بطن چپ
پیشکش کردن تجارب ارزشمند :
یک فنجان چای داغ در زمستان و شربتی گوارا برای تابستان
این یعنی تو عاشقی ، فراموش نکن!
روبنده و لچک بر حسب سنت ، ( حتی خوش شانس نبود در انتخاب الوان )
این یعنی نجابت ، فراموش نکن !
بی باور و یقین ، کورباش ، لال باش ، سربه زیر و مطیع
این یعنی اصالت ، فراموش نکن !
........
مبادی آداب پذیرا شد
عطر تنش با بوی متعفن عیش در آمیخت
اینچنین آغاز شد سالهای تکرار درد ، در روزمرگی اش
هر روز خسته شد از نبودِ سلامی بی بهانه
شکست ازانتظار یک تکه ترانه ، برای فهم ِ علاقه
فرسود از خط زود هنگام روی پیشانی
زیبا بود به زور ماتیک کهنه اش ، که بوی نفتالین ِ خاطرات می داد
تو بگو نیم رخ اش از عهد عتیق همین شکل بود ، خاموش و خسته
انگار خود از اول کسی نبود
قصه خوان ِ مرور ِ سرنوشتِ مادر و مادربزرگ
مست ِ بیداری ِ لا علاج
کسی در سرش می گفت :
دست بردار دختر !
گاهی همین طور بی خبر از زوایه نگاه دیگران بزن بیرون
بی خیال ِ هرچه که هست
عاقل باش ! بشکن این حصار ِ بیهودگی را
سرپیچی کن از هرچه بود
فریاد بزن از هرچه درد
پیدا شو در بهبه ی گم کردن ِ نزدیکترین مقصد ِ زندگی
..........
در گفت و شنود صداها بود که عده ای آمدند
اینبار بوی عیششان جامانده با دیگری جوانتر
طنابهای بسته اش را پاره کردند
بردند پرتش کردند در برهوتی که نمی دانست کجاست
دیگر نمی خواستنش
نه کسی دید کبودی صورت و داغ سینه اش
نه پرسیده شد دلیل آن همه تردید در فریاد و خموشی
تنها عده ای آشنای ِ همخون گفتند : مراقب باش لچک از سرت نیفتد بی آبرو شویم .
لچک از سرش نیفتاد.
شب از سر حوصله گذشت
سر بلند کرد برای شیون
چه می دید !
چقدر لچک ِ سیاه به سر ِ شبیه
همه رنگ پریده و بی سرنوشت
همه در آرزوی معاشقه با ماه
دریغ ! ای روزگار غریب
چه غمی دارد تنفس ِ هوا
چه زخمی دارد اندوه ِ اینچنین زن بودن
پ ن:
گاهی اوقات وقتی می نویسیم می بینیم چقدر شبیه به چیزی است که قبلا نوشته بودیم .. چون درد همان درد است و اتفاق از سر اجبار تکرار می شود. این نوشته را قبلا در وبلاگم خوانده بودید .. به مناسب روز هشتم مارس دوباره بخوانید .
وقتی به قلب یک " بــــِه " راه یافتم ، وجودم از شادی سرشار بود ، زیرا به قلبی ساکت و آرام گام نهاده بودم .
و شنیدم که دانه ای آرام گفت :
- روزت به خیر باد . چه شده که به قلب خاموش ما راه یافته ای ؟
گفتم :
- از دانه های بسیار گریختم که در قلب اناری ، به گفتگو و همهمه مشغول بودند.
پس دانه ای دیگر گفت:
- خوش آمدی که به خموشی مان ، روحی تازه بخشیدی .
و سومین دانه گفت :
- از این پس زندگی ِ پر هیجانی خواهیم داشت .
و دانه پیری گفت :
- پس بخوابیم تا ساعتی دیگر، سرخوش و شاداب برخیزیم و جوانی کنیم.
آنها خوابیدند با امیدی تازه ..
و ساعتی بد ، کرمی را دیدم که لابه لای دانه ها می خزید.
یکبار وقتی در قلب اناری زندگی میکردم ، شنیدم که دانه ای گفت:
- روزی یک درخت خواهم شد ،باد در شاخه هایم ترانه خواهد خواند ، خورشید در برگ هایم خواهد رقصید ، و من در تمام فصل ها قوی و زیبا خواهم بود.
سپس دانۀ دیگری به سخن آمد و گفت:
- وقتی من نیز چون تو جوان بودم ، این چنین رؤیایی داشتم ، اما اکنون که می توانم چیزها را اندازه گرفته و بسنجم ، می بینم که آرزوهایم بیهوده بوده است .
و سومین دانه چنین گفت :
- من در خودمان چیزی نمی بینم که به آیندۀ بزرگ امیدوارمان کند.
و چهارمین دانه گفت :
- اما چه مسخره است زندگی مان ، بدون آینده ای بزرگتر!
پنجمی گفت :
- چرا در مورد آنچه برایمان اتفاق خواهد افتاد مجادله کنیم ، در حالیکه ما حتی نمی دانیم چه هستیم .
اما ششمی جواب داد:
- هرچه که هستیم ! باید به بودن ادامه داد.
و هفتمی گفت :
- من در مورد این که هر چیز چگونه خواهد بود ، عقیدۀ جالبی دارم ، اما نمی توانم آنها را در کلمات بیاورم .
سپس دانۀ هشتم ، نهم ، دهم و آنگاه همۀ دانه ها شروع کردند به حرف زدن . ولی نمی توانستم به دلیل صداهای زیاد چیزی تشخیص داده و بشنوم .
همان روز به سمت قلب یک " بـــِه "حرکت کردم ، جایی که دانه ها کم و اغلب خاموشند .
ادامه دارد....
پ ن :
انتخاب شده از کتاب "من دیوانه نیستم " جبران خلیل جبران