نمی دانم به کدام بخش از زندگی دردناکش می اندیشید
خواستم صبر کنم تا هوای ذهنش آرام شود
اما گویا طوفان ِ درونش میل پایان نداشت
پیش از این برایم از دو فرزندش گفته بود :
"ساشا"سیزده ساله است و "راجا " هشت سال دارد
می گفت دلتنگ شوهر و فرزندانش است ..
می گفت خودش داوطلب شده برای کار به اینجا بیاید .. زن همسایه اشان اینجا کار می کرد و مزد خوبی می گرفت .. زبان انگلیسی را با گرامر و تلفظ اشتباه از همان زن همسایه یاد گرفته بود .
اوایل همسرش مخالفت میکرد . اما وقتیکه کودک شش ماهه اشان بر اثر بیماری مُرد انگار چاره ای جز رضایت برایش نماند.
می گفت اگر پول خرید دارو داشتیم کودکمان زنده می ماند ..
دستانش را نشانم داد و گفت : روی همین دستانم جان داد خانم ..
چهره اش پر از خطوط رنج بود وقتی این جملات را می گفت
امروز هم وقتی وارد شد انگار کسی خاطره ی مرگ کودکش را زنده کرده بود
نگاه کنجکاوم را که دید گفت : مرد عربی که در منزلش کار میکند کیفش را گشته .. می گفت به او تهمت دزدی زده اند و برای اثبات ادعایشان او را تفتیش بدنی کرده اند .
گفت : خانم .. من برای بدست آوردن روزی حلال اینجا آمده ام .من دزد نیستم . من فاحشه نیستم .
از ظلم آدمی می گفت .. از بخت برگشته اش .. از خدا .. فاصله .. دوری .. دشنام .. عدالت
می گفت و شانه های نحیفش از شدت گریه می لرزید و لابه لای گریه چیزهایی به زبان هندی زمزمه می کرد .
***
چشمان نگرانش به نقطه ای نا پیدا خیره مانده بود و هر ازگاهی با دستانش ملحفه ی خیس را روی رخت آویز صاف می کرد
خواستم صبر کنم تا هوای ذهنش آرام شود
اما گویا طوفان ِ درونش میل پایان نداشت
بی صدا دستان زبرش را در دست گرفتم
شتابزده برگشت و با انگلیسی دست و پا شکسته ای که بلد بود گفت :
الان نظافت را تمام می کنم خانم !
فنجان قهوه را دستش دادم و گفتم: تمام شد .. خودم تمامش کردم!
غربتمان را گریسته بودیم ...
حالا که می دانم می خوانیَم
بگذار برایت بگویم از بیگاهِ دقایقم
که گاه متلاشی می شود
از وحشت حفره های عمیق تنهایی
تو را لابلای همین تنهایی ها نظاره می کنم
و باز غرق در آغوش آینه می شوم.