بیدار که شدم باران مرا جا گذاشته و رفته بود
من مانده بودم و دهن کجی زمین خیس به بهت نگاهم ..
***
حتما می خواهی بدانی بعد از این همه وقت آمده ام چه بگویم ؟!
هیچ .
باعث شرمساری ..
حرف تازه ای نیست جز آنکه
زمان آزارم می دهد
دستهای زبر و خشنش را بر زخم روحم می کشد
بگذر لعنتی .. بگذر
منجمد شده ای در این برهه چرا؟
چرا تمام نمی شود ثانیه های عذاب آورت ؟؟؟؟
بگذر لعنتی ........
می بینی ؟
هرچه کوتاه می آیم وقیح تر می شود
نه خیال ماندن دارد نه تاب شتاب ..
آهسته آهسته ثانیه بر می دارد
ایکاش سریع تر بگذرد تا ببینم آخر چه خواهد شد ..
پ ن :
تو که به پراکنده گویی من عادت داشتی .. باز هم تحمل کن.