در معبر ِ من دیگر
هیچ چیز نجوا نمی کند:
نه نسیم و نه درخت
نه آب در گذر.
شِرَه شِرَه نوحه یی گسیخته می جنبد
تنها
سیاه تر از شب
بر گرده ی سرگردانیِ باد
دور
شهر ِ من آن جاست
تنها مانده
در غروبی هموار
که آسان نمی گذرد.
شهر ِ تاریک
با دو دریچه ی مهربان
که بازگشت ِ دردناکِ مرا انتظار می کشد
در پس کوچه ی پنهان.
۲۸ خرداد ۱۳۶۷- شاملو
پ ن : طعم سفر گس شد از بی چارچوب بارفتن امپراطور از خداحافظی نوستالژیا از هنوز نباریدن مانا از هرچه دلتنگی است خسته ام.