اینبار مسافرم به سمت باران
نه چندان دیر بر میگردم
دلتنگ تک تکتان می شوم که مهربانی را نثارم می کنید
آرزومند ِ شادکامی ِ بی حد شما ....
بانوی اردیبهشت
بعضی اوقات
از همین بالای سر ِ ما
چیزی می آید و می گذر د
نه حتی که با شتاب ، خیلی هم آهسته ، آرام ، آشنا !
مثلا سایۀ ابری ، کبوتی ، پارۀ کاغذی خواب آلود ...
ابر می آید و می گذرد
ابر ِ آسوده انگار از سیب ِ سوخته سخن می گوید
کبوتر می آید و می گذرد
کبوتر ِ خسته انگار از انار ِ خشکیده خبر می دهد
کاغذ ِ کهنه هم می آید و می گذرد
اما کاغذ ِ کهنه از هیچ مشق ِ خط خورده ای خبر ندارد .
من هم هنوز همین جا میان همین اوقات ِ آشنا
هی آهسته با خود سخن می گویم
هی آرام به سایه سار ِ چیزهایی در هوا نگاه می کنم :
کاش تو از باران سخن می گفتی ، ابر ِ آسوده
کاش تو از آسمان سخن می گفتی ، کبوتر ِ خسته !
کاش تو از بادبادک و از خنده ،
از خاطرات ِ کودکان سخن می گفتی ، کاغذ ِ کهنۀ خواب آلود !
چرا بعضی اوقات چیزی هیچ سر ِ جای ممکن خود نیست ؟
پس تکلیف من و این همه ترانه چه می شود !؟
( سید علی صالحی )
ندیده و نپرسیده گره خورده ام به وجودت
نزدیکی ما شاید به سبب آشنایی ِانتظاری مشابه است،که هر دوی ما را می شناسد
هر بار که خواندم گریه های بی صدایت را
لرزید قلبم با لرزش دستانت
و نفس در سینه ام شکست با هر بغضت
هیچ می دانی پاکی حست رابطه ای صمیمی دارد با قداست نام مریم
و همین قداست نوید می دهد رازی را که در راه است
چشمانت را بشارت بده که گریه را خواب خواهد کرد
تو ای باغبان ِ صبور ِ گل ِ مسیحا
تا صحبت ِ آسوده ی فردا راهی نمانده
باغ ِ مه آلود با حرارت ِ خورشید شفاف خواهد شد
و شکفته می شود گلهای لبخند بر چهره ی علاقه
زندگی نیمرخ ِ مهربانش را به سویت بر میگرداند
و ماه به احترام ِ صبوری ِ دل ِ شکسته ات تعظیم میکند
تو ای بهانه ی بهشت
تا حدود همین حدیث ساده ی حوصله صبوری کن
و به خاطر بسپار
سرآغاز همه ی لبخندها سهمی از بغض و گریه بوده
با این همه گمان مبر که تنهایی
ندیده و نپرسیده گره خورده ام به وجودت
عجب غربتي دارد این حس آشنای تنهایی
عمیق تر که می شوی در آن گویا غریب تری
اینجا که من نشسته ام چگالی انسانها بر زمین نامناسب است
و همین زخم غربت را نمک می پاشد تا تازه تر بماند
اهالی دریا بوی ترانه نمی دهند
و کسی شنیدن آواز عشق را دل دل نمی کند
آسمان صاف است یا ابری نمی دانم
اما این تنها منم
کاملا من
که با بهاری بودن اردیبهشت انتظار پائیز را می کشم
تمامی رگهای اصلی بطن شعرم مسدود است
از این رو
اینبار گر نیامدم
صدایم نکن ....
" غروب جمعه ی آذر "