تبليغاتX
عطر خدا در عمق لحظه ها جاریست.
هوالمحبوب ، هوالحی ، هوالحق

 

 

مهتاب عاشق می شود

وقتی تکرار نامت

 آرام می کند، تلاطم قلبم را

که آشوب از یاد تو بود

  

یادم باشد بنویسم

 نگاهت را در نازکی ِ لبخندِ زندگی

 و بیاویزم یادت را

در آواز ِ سادگی ِ رویاهایم

 که نزدیکِ منت میکنند

 

و در توهم ِ این نزدیکی

آغوش تو پناه امنٍ من است

 که اینچنین از دست می رود

باید باور کنم که این روزها

 هیچ آغوشی پناهنده اش را نمی یابد

 

می نویسم شاید بخوانی ام به خود

که  تو می دانی نیاز مرا

 می نویسم   

بی تو لحظه هایم گم می شود

                میان ثانیه های لجوج که نمی چرخند بر صفحه ی مدور

آه ....

پیدا نمی شوم چرا در میان این لحظه ها ؟

...

 

                                                      

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 23:42  توسط بانوی اردیبهشت   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیگر دلم جا نمی گیرد اینجا

بگیرم از ردِ گریه اشاره کنم !

هی مثل اینکه یک عده آدمی

با چلق چلق ِ آدامس هایشان در دهان

از من ِ خسته می پرسند :

تو کجا می روی اول ِ صبح و ستاره ،

که شب ِ بی ستاره و صبح .... بر می گردی !؟

می گویم تا دلتان بسوزد

می گویم می روم

می روم یک جای دور ،

تا ماه ، مقنعه ی تاریکش را از خوف ِ باد بردارد ،

بیاید کنار ِ آب و جوار ِ خواب و هوای اشاره .... !

چه ندرت ِ بی باوری

چه کیفِ قشنگی ؟

چه اتفاق ِ عجیبی !

ولی دروغ گفتم ،

ماهی ها یکی یکی می آیند

حدود ِ همین ساحل ِ نزدیک

اول به ماه غمگین ِ بی خبر نگاه می کنند

بعد رو به آسمان ِ ساکت ِ بی بوسه

هور هور گریه می کنند

آنقدر که دل ِ دریا

خرده خرده بشکند

برود بی نام و آینه شود.

دارم دروغ می گویم

باد می آید !

باد می آید و برای هر ماهی ِ آشنا

یکی دو تکه ی روشن از رویای آینه می آورد

آواز می خواند

می گوید شما هم آواز بخوانید .

شادمانی چیزی ست

که فقط از نطفه ی زنان به بوسه باران خواهد رسید

 راست می گویم

دریا دارد بالا می آید

دریا دارد خرده خرده

خواب های خود را بر می دارد

آینه ها را می بوسد ، می رود یک طرفی دور ...!

آن وقت من به خودم می گویم

تو باید دوباره به خواب ِ خانه بر گردی

دلت آرام خواهد گرفت

دست هایت پر از بوی پیراهن و ُ

عطرِ  ِ مرمر و بوسه های ماه خواهد شد

 راست و دروغش با خداست !

تمام  ِ حکایت ِ ما همین بود :

نه غریبی آمد و

نه آشنایی رفت

 

تهران - ۱۳۷۶

سید علی صالحی

 

پ ن : گاه که باران گرفت رو به آسمان جنوب نگاه کن . همین ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 17:3  توسط بانوی اردیبهشت   |