ــــــــــــــــــــــــــــ
۱)
گاهی اوقات که خسته می شدم از جستجوی خود در میان سوالهای بی جواب
مرا از جهل و خرافات بیرون می کشاندی ، به مددِ نوازش ِ نسیمی در خنکای سحر که آغوش گرمت را یادآور می شد
هنوز میدانم همیشه هستی
حتی در نهایت تنهایی آدمی تا انتهای ِ دید
شاید از بی چراغی ِ دیدگانم است که نمی بینمت در لحظه ی هبوط
هزار هزار بار گم شده ام هنگام ته نشین شدن ایمان در حجم ِ ترک خورده ی اعتقاد
پس چرا آغوشت را گم کرده ام ؟
من از گم شدن های پی در پی می ترسم
من از ازدحام سیاهی در حوالی قلب می ترسم
مگر مرا همیشه محتاج نیافریدی تا هرگز تو را از خاطر نبرم
پس چراغی برای دیدگانم بگیران که اکنون از همیشه به تو محتاج ترم
نیمه شب ِ همین مرداد
۲)
یک شبی دور از هیاهوی وجـود روبه عشق آوردم و کـردم سجود
از غم دنیـا همی عاری شـدم مست گشتم ،پر شدم ،خالی شدم
پرشدم از حالت دلبستـگـی خالـی از آشـوب غم ، از خستـگی
سر نهادم بر سـر سجاده ام گفـتمـش ، یــارب ! به تو دل داده ام
مـن همانم ! بنده ی ناچیـز تـو می هراسـم مـن ز رستــاخیـز تـو
مـــن گنهکــارم ، تو امــا واهبی کــاملـی و عــادلــــی و غالبـی
الـتـماسـت می کنم با حال زار خــرقــه ی جهل از تنــم بیرون بیار
منتی بـر مـن بنه خارم نســاز یاریــم کـــن تا کـه بگـذارم نمـاز
ارتباطـم را به خـود نزدیک کـن زنـدگیـم را ز عشـق لبریـز کن
ما همــه محتــاج الطاف توئیــم بـی نوایـانی به درگاه توئیــم
گر برانـی بنده از درگــاه خــویش رو بـه تـو آریـم باز از پیـش بیـش
وه ! جه گویم ؟ راندن ار کار تو بود پس نظام آفرینش را چـه سـود؟
یــارب ! ای تنـها پناه بی کســان ای فروغ ، ای نور چشـم دیدگـان
هرچـه گویـم من ، تو بر آن واقفی تــو خلیلـی ، تو کبیــری ، هاتفــی
وصف اوصــاف تو باشـــد نا تمـام پس سخـن کوته کنــم جز یک کلام
خیسـی مـژگـان من باشــد گواه نـــــادم و زارم، ببخــشایـم گنــاه
زمستان ۱۳۸۲
ـــــــــــــــــــــــــــ
دستش را گرفتند آوردند نزدیک ِ میانگین همین جهان رهایش کردند
جوان و زیبا با پیراهنی سپید در آغاز و تاکید براین سپیدی برای انتها
تزریق اجباری علاقه در بطن چپ
پیشکش کردن تجارب ارزشمند :
یک فنجان چای داغ در زمستان و شربتی گوارا برای تابستان
این یعنی تو عاشقی ، فراموش نکن!
روبنده و لچک بر حسب سنت ، ( حتی خوش شانس نبود در انتخاب الوان )
این یعنی نجابت ، فراموش نکن !
بی باور و یقین ، کورباش ، لال باش ، سربه زیر و مطیع
این یعنی اصالت ، فراموش نکن !
........
مبادی آداب پذیرا شد
عطر تنش با بوی متعفن عیش در آمیخت
اینچنین آغاز شد سالهای تکرار درد ، در روزمرگی اش
هر روز خسته شد از نبودِ سلامی بی بهانه
شکست ازانتظار یک تکه ترانه ، برای فهم ِ علاقه
فرسود از خط زود هنگام روی پیشانی
زیبا بود به زور ماتیک کهنه اش ، که بوی نفتالین ِ خاطرات می داد
تو بگو نیم رخ اش از عهد عتیق همین شکل بود ، خاموش و خسته
انگار خود از اول کسی نبود
قصه خوان ِ مرور ِ سرنوشتِ مادر و مادربزرگ
مست ِ بیداری ِ لا علاج
کسی در سرش می گفت :
دست بردار دختر !
گاهی همین طور بی خبر از زوایه نگاه دیگران بزن بیرون
بی خیال ِ هرچه که هست
عاقل باش ! بشکن این حصار ِ بیهودگی را
سرپیچی کن از هرچه بود
فریاد بزن از هرچه درد
پیدا شو در بهبه ی گم کردن ِ نزدیکترین مقصد ِ زندگی
..........
در گفت و شنود صداها بود که عده ای آمدند
اینبار بوی عیششان جامانده با دیگری جوانتر
طنابهای بسته اش را پاره کردند
بردند پرتش کردند در برهوتی که نمی دانست کجاست
دیگر نمی خواستنش
نه کسی دید کبودی صورت و داغ سینه اش
نه پرسیده شد دلیل آن همه تردید در فریاد و خموشی
تنها عده ای آشنای ِ همخون گفتند : مراقب باش لچک از سرت نیفتد بی آبرو شویم .
لچک از سرش نیفتاد.
شب از سر حوصله گذشت
سر بلند کرد برای شیون
چه می دید !
چقدر لچک ِ سیاه به سر ِ شبیه
همه رنگ پریده و بی سرنوشت
همه در آرزوی معاشقه با ماه
دریغ ! ای روزگار غریب
چه غمی دارد تنفس ِ هوا
چه زخمی دارد اندوه ِ اینچنین زن بودن
وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
سریال «مدار صفر درجه» به کارگردانی حسن فتحی و تهیه کنندگی حسن بشکوفه محصولی از گروه فیلم و سریال شبکه یک ایران ، تاکنون بحثهای زیادی را به وجود آورده . علی الخصوص بازار این بحث ها با اعتراض شدید صهیونیست ها به کشور مجارستان داغ تر شد.
طبق خبرهاي منتشر شده، محافل صهيونيستي کشور مجارستان را به دليل همكاري با گروه سازنده این سريال شدیدا تحت فشار قرار داده اند.به این دلیل که گروه سازنده اين سريال براي تصويربرداري بخش هايي از داستان كه در شهر پاريس اتفاق مي افتاد به كشور مجارستان رفتند و فضاهاي مورد نظر را در اين منطقه بازسازي كردند. اما حالا كه سريال پخش شده و دولت اسرائيل متوجه شده ماجرا از چه قرار است و اين سريال چگونه تلاش كرده تا تصويري واقعي از وضعيت يهوديان اروپا در زمان جنگ جهاني دوم را ارائه دهد، اسرائيلي ها مجارستان را مورد بازخواست و مؤاخذه قرار داده اند.
سايت الف اعلام کرد اسرائيلی ها حتی شرکت فيلم سازی در مجارستان را که برای تهيه اين سريال به گروه ايرانی خدماتی را ارائه داده هم تحت فشار قرار داده اند که البته مديران اين شرکت برای فرار از اين فشارها مدعی شده اند فيلمنامه ای که به آنها ارائه شده با فيلمنامه ای که پخش می شود متفاوت بوده است .
حالا صرف نظر از این بحثها انصافا باید به دوبله ی بی نظیر و موسیقی تیتراژ این فیلم احسنت گفت .
علی الخصوص از دوستانی که تا کنون به موسیقی این سریال التفات نداشته اند پیشنهاد میکنم حتما به تلفیق سبکهای مختلف و کاملا متفاوت موسیقی در این موزیک دقت بفرمایند.
آهنگساز و تنظیم کننده این موسیقی آقای فردین خلعتبری هستند وشعر از اقای افشین یداللهی با صدای علیرضا قربانی .
لطفا برای شنیدن موسیقی اینجا کلیک کنید .
یاحق