بي جهت مرا به سوي فلسفه ي نمناک سوق مده
حالا سالهاست كه من ميدانم آسمان سرزمینم از نور و خاکش از طلاست .
چهار فصلش را می شناسم که نشانی اردیبهشت را می دانند.
سرزمین پارسیان با آئین مهرگان . سرزمین هفت کشور با پیشینه ای از فر
پس خود را از حواشی باتلاق بیرون بکش و دانسته هایم را پیشکش نکن
با من به صراحت سخن بگو
بگو بدانم آیا آرامش به آرشام باز خواهد گشت؟
نکیسا و باربد آزاد وار از نو خواهند نواخت تا آذرنگ بزدایند؟
فرصتی هست برای اثبات نجابت رخساره در هنگامه ی آزادی؟
اصلا بگو این همه رخوت بی چرا ، این همه آیا و اما برای چیست؟
مگر این مردم همان مردمان هشت ساله نیستند؟
هنوز بوی عطش و باروت تن مردان
هنوز حیرانی مادران در تخیل اروند به دنبال مفقودی مقدس
و پدران با پشت های خمیده از تغسیل فرزند در خونابه رود کارون
نو عروسی که حجله اش با بوی کافور معطر شد
و خیابانهای شهر که هرشب طولانی تر می شد از نام جوانانی که برای نمی دانم کدامین فلسفه ی نمناک، جانشان نهفته در خواب شد.
و هنوز دختران بوشهر.
حالا بعد از این همه سال چیزی بگو .
به خاطر خدا با من از فلسفه ای که بوی نم می دهد سخن نگو .
تا کی به آسمان جنوب بنگرم و به شمال بیاندیشم؟
تمام خلیج فارس را من گریسته ام تا مبادا نامش عرب شود
اما تو چه کردی ؟
اینجا همه چیز آرام است الا دلِ ِ من ِ آشفته ی ِ خراب
تو از آنجا بگو
آیا مردمان به پهنای صورت می خندند؟
اگر نه تو چه میکنی؟ اصلا فرض که همه در خوابند ، با وجدانت چه می کنی؟
با درد ِ تاولهای بی نشان از درمان چه می کنی؟
گاهی اوقات به عزت مردم فکر کن
شاید هنگامی که از بالا به مردم می نگری ، کمی آشفته شوی .
یا حق