تبليغاتX
عطر خدا در عمق لحظه ها جاریست.
هوالمحبوب ، هوالحی ، هوالحق

 بي جهت مرا به سوي فلسفه ي نمناک  سوق مده

حالا سالهاست كه من ميدانم آسمان سرزمینم از نور و خاکش از  طلاست .

چهار فصلش را می شناسم که نشانی اردیبهشت را می دانند.

سرزمین پارسیان با آئین مهرگان . سرزمین هفت کشور با پیشینه ای از فر

پس خود را از حواشی باتلاق بیرون بکش و دانسته هایم را پیشکش نکن

با من به صراحت سخن بگو

بگو بدانم آیا آرامش به آرشام باز خواهد گشت؟

نکیسا و باربد آزاد وار از نو خواهند نواخت تا آذرنگ بزدایند؟

فرصتی هست برای اثبات  نجابت رخساره در هنگامه ی آزادی؟

اصلا بگو این همه رخوت بی چرا ، این همه آیا و اما برای چیست؟

مگر این مردم همان مردمان هشت ساله نیستند؟

هنوز  بوی عطش و باروت تن مردان  

هنوز حیرانی مادران در تخیل اروند به دنبال مفقودی مقدس

و پدران با پشت های خمیده از تغسیل فرزند در خونابه رود کارون

نو عروسی که حجله اش با بوی کافور معطر شد

و خیابانهای شهر که هرشب طولانی تر می شد از نام جوانانی که برای نمی دانم  کدامین فلسفه ی نمناک، جانشان نهفته در خواب شد.

و هنوز دختران بوشهر.

حالا بعد از این همه سال چیزی بگو .

به خاطر خدا با من از فلسفه ای که بوی نم می دهد سخن نگو .

تا کی  به آسمان جنوب بنگرم و به شمال بیاندیشم؟

تمام خلیج فارس را من گریسته ام تا مبادا نامش عرب شود

اما تو چه کردی ؟

اینجا همه چیز آرام است الا دلِ ِ من ِ آشفته ی ِ خراب

تو از آنجا بگو

آیا مردمان به پهنای صورت می خندند؟

اگر نه تو چه میکنی؟ اصلا فرض که  همه در خوابند ، با وجدانت چه می کنی؟

با درد ِ تاولهای بی نشان از درمان چه می کنی؟

گاهی اوقات به عزت مردم فکر کن

شاید هنگامی که از بالا به مردم می نگری ، کمی آشفته شوی .

 

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 تیر1386ساعت 17:16  توسط بانوی اردیبهشت   |