تبليغاتX
عطر خدا در عمق لحظه ها جاریست.
هوالمحبوب ، هوالحی ، هوالحق

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

پ ن :

          خانه ام را تغیر خواهم داد .. شاید جایی امن تر از فای فارسی ام .

          آدرس به اطلاع دوستانم خواهد رسید .

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 12:49  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 طی چند روز گذشته ایرانیان مقیم دوبی به نشانه حمایت از هم وطنانشان در ایران و هم صدایی در اعتراض به تقلب در شمارش آرا هر روز از ساعت نه صبح مقابل کنسولگری ایران تجمع کرده اند.

این تجمعات که از روز یکشنبه چهارده جون آغاز شده تا به امروز کماکان ادامه یافته است. در نخستین روز این گرد همایی به علت عدم آگاهی، هماهنگی و همچنین نداشتن مجوز از پلیس امارات شرکت کنندگان تنها به تجمع آرام و نشان دادن پلاکاردها به خبرنگاران بسنده کردند . اما در روزهای بعد  با دادن شعارهایی از قبیل :

"?where is my vote" و"I wrote Mousavi . They read Ahmadi"، "هم وطن  هم وطن حمایتت می کنیم" ، "گفته بودیم اگر تقلب بشه . ایران قیامت می شه" ،"می کشم می کشم آن که برادرم کشت " ، "مرگ بر دیکتاتور " و شعارهای مشابه به آنچه که در تظاهرات ایران داده می شود اعتراض خود را اعلام کردند .

در این میان کارمندان کنسولگری هم بیکار ننشستند و به فیلمبردای از چهره ی تجمع کنند گان پرداختند که این قضیه باعث خشم مردم شد و شعار " مزدور برو پایین " و " فکر نکنی اگر تو ایران نیستم ، مثل خودت از بیخ و بن فاشیستم "  را سر دادند.

همچنین پلیس دوبی که وظیفه ی حفاظت از کنسولگری ایران را دارد با گارد ضد شورش در صف های منظم مقابل تظاهر کنندگان ایستاده بود اما رفتار تظاهر کنند گان و پلیس بسیار دوستانه و بدون هر گونه اقدام منفی بود تا جایی که تظاهر کنندگان بطری های آب معدنی به پلیس تعارف می کردند تا قدردانی خود را از آنها بابت صبور بودن در گرمای بالای ۴۵ درجه سانتیگراد نشان دهند و حتی گاها شعارهای خود را برای آنها ترجمه میکردند.

این تظاهرات و تجمعات همچنان ادامه خواهد داشت . ضمن اینکه امروز ساعت ۶ عصر تحصن دیگری در مقابل مرکز دانشگاه های دوبی واقع در "knowledge village"  به نشانه عزاداری برای کشته شدگان در تظاهرات اخیر صورت خواهد گرفت. قرار بر این است که کلیه تجمع کنندگان با پوشیدن لباس های مشکی ضمن ابراز همدردی با خانواده قربانیان اعتراض خود را به سرکوبگریهای حاکمیت ایران ابراز نمایند.

لازم به ذکر است طی چند روز اخیر بسیاری از روزنامه های عربی و انگلیسی تیتر صفحه ی اول خود را به انعکاس تجمعات مقابل کنسولگری اختصاص داده و در صفحات داخلی خود ضمن به نمایش گذاشتن صحنه های تظاهرات و درگیری های تهران، انتخابات را مورد بررسی قرار داده اند.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 14:27  توسط بانوی اردیبهشت   | 

بر گرده ی اسبانی سیاه می نشینند

که نعل هایشان نیز سیاه است

لکه های مرکب و موم بر طول شنل هاشان می درخشد

اگر نمی گریند بدان سبب است که به جای مغز

سرب در کدوی جمجمه دارند

و روحی از چرم براق

از جاده های خاکی فرا می رسند ،

گروهی خمیده پشتند و شبانه که برگذرگاه خویش

سکوت ظلمانی صمغ را می زایانند و

وحشت ریگ روان را.

چندان که شب فرود می آمد شب

شب ِ کامل

کولیان بر سندان های خویش پیکان و خورشید می ساختند.

اسبی خون آلوده بر درهای گنگ می کوفت و خروسان ِ شیشه یی

بانگ سر می دادند.

***

ای شهر کولی ها

اینک گارد سیویل !

روشنایی های سبزت را فروکش !

***

شهر ، آزاد از هراس

درهایش را تکثیر میکرد.

چهل گارد سیویل از پی تاراج بدان در آمدند

ساعت ها از حرکت باز ایستاد

و از بادنماها غریوی کشدار برآمد.

شمشیرها نسیمی را که

از سم ضربه ها سرنگون شده بود از هم شکافتند.

***

کولیان به دروازه ی بیت اللحم پناه می برند.

یوسف قدیس ، پوشیده از جراحت و زخم

دختری را به خاک می سپارد

تفنگ های ثاقب ، سراسر شب بی وقفه طنین اندازست .

قدیسه ی عذرا ، برای کودکان از آب ِ دهان ستاره گان مدد می جوید.

با این همه ، گارد سیویل پیش می آید

در حال بر افشاندن شعله هایی که در آن 

تخیل ، جوان و عریان خاکستر می شود.

رزا - دخترک کامبوریوس - می نالد در درگاه خانه اش.

پیش رویشان پستان های بریده شده ی او

بر یکی سینی قرار گرفته .

و دختران دیگر دوانند

با بافه های گیسوان شان از پس

در هوایی که در آن

 گلسرخ های باروت می ترکد.

                                       "فدریکو  گارسیا لورکا "

پ ن ۱:

"آزادی به شیکرکی می مونه
رو شیرینی ِ بی دنگ و فنگی
که مال یه بابای دیگه س
تا وختی ندونی
این شیرینی رو  چه جور باس پخت
همیشه همین بساطه که هس."
از بعد نیمه شب دیشب که در شبکه خبر نتایج حماسه ملی را می دیدم مدام این شعر "لنگستون هیوز " در ذهنم اکو میشود.

پ ن ۲:

چیزی که بسیار جالب است بی سابقه بودن ِتلاش برای دلداری دادن طرفداران سایر کاندیدا ها در صدا و سیما و همچنین اصرار شبکه خبر و تاکید مکرر مجریانش در سالم بودن شمارش آرا و عاری بودن این امر از هرگونه تقلب است .. این همه تاکید برای چیست ؟

+ نوشته شده در  شنبه 23 خرداد1388ساعت 9:24  توسط بانوی اردیبهشت   | 

به که رای بدهم ؟ به کدام بد که بدتر از بدتر نشود؟

به آن بدی رای دهم که در سالهای نخست انقلاب فرزندان مردم را با عقایدشان کباب می کردند؟ و حالا ادعا میکنند عوض شده اند؟

هرگز فکر نکردم رای ندادنم تاثیری در انتخاب بدتر داشته باشد .. آنکه باید انتخاب می شد انتخاب شد و آنکه باید انتخاب شود انتخاب می شود ..چرا که دیگر میزان رای ملت نیست . چون سرنوشت ما از پیش تعیین شده است .

حالا دچار هیجانات شوید و سبز کنید تا خرشان که از پل گذشت سرختان کنند. ایکاش شما درست بگویید .. شما درست حدس زده باشید .. شما درست انتخاب کرده باشید و من دوره ی آینده شرمسار شوم و پستی بنویسم با این تیتر : " من رای می دهم " چرا که به رای من احترام گذاشته می شود .. رای می دهم چرا که می دانم کسی که انتخاب میکنم مورد اعتماد است و دلسوز ملت .. رای می دهم چرا که رای من در آبادسازی کشورم تاثیر گذار است .. چون این انتخابات یک بازی کثیف سیاسی نیست . رای می دهم  برای تعیین سرنوشتم . و رای من در انتخاب تاثیر گذار است.

از این تصمیم می ترسم ، در افکارم غم نام است
دلم در کاغذی مرموز در این صندوق پنهان است
از این تصمیم می ترسم که مار از آستین روید
و دست معرکه گیری کلید جعبه را جوید

از آزادی اگر گفتن بدان دریا سرابی هست
بگو بین بد و بدتر چه حق انتخابی هست؟!

به انسان رای خواهی داد ؟ به عنوان عکس یا تبلیغ ؟
به اسم بهتر از هیچ دموکراسی ِ در تعلیق
کسی که فکر کرد از قبل نمایی خوب پیدا کرد
به جای دیدن یک فیلم میان پرده تماشا کرد!

از آزادی اگر گفتن، بدان دریا سرابی هست
بگو بین بد و بدتر چه حق انتخابی هست؟!

تبرهای خوش ِ فردا به دست کولیان افتاد
بهای فالِ خوشبختی ،برای ما گران افتاد
اگر روباه جای شیر نصیبش تاج زرین شد
بدان که سرنوشت ما ، همه از پیش تعیین شد...

از آزادی اگر گفتن بدان دریا سرابی هست
بگو بین بد و بدتر چه حق انتخابی هست؟

ترانه ی فوق با صدای ابی را می توانید با کلیک در اینجا ببینید و در اینجابشنوید .

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 15:42  توسط بانوی اردیبهشت   | 

فریادی که هردوی ما سر داده ایم برای رهایی ست
اما افسوس که هم صدا نیستیم
تمام شب را هاشور می زنیم با نگاه تردید
به امید صبحی بی طلوع
این است سهم ما از تک خوانی .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 22:5  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

آیا حاضرید برای افشای کلاهبرداری ها تجربه ی کلاه برداشته شده ی خود را با دیگران تقسیم کنید ؟!؟!

http://www.kolahbardari.com/

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 0:4  توسط بانوی اردیبهشت   | 

اینجا آخرین روز است از سی و یک سالگی ِ من

ایکاش می دانستم کجای عمرم ایستاده ام

در هر حال ادامه می دهم

تا ببینم آخر خط کجاست ؟!

 

پ ن :

- از یاد بردم تمام خستگی های مادرانه را وقتی تولدم را در تقویم کودکانه اش به یاد داشت.

- نمی دانید چه حس خوبی دارد وقتی زنگِ علاقه مدام نواخته می شود .. از ایران .. از چند کشور آن طرف تر و یا حتی از یک قاره ی دیگر . از همه ی دوستانم برای تبریک تولدم تشکر میکنم و قدردانی ویژه از رضا بردستانی مهربانم برای هدیه ی زیبایش . 

- میان حرفهای کاملا جدی .. چنان با هیجان می خندد که برای لحظه ای به اوضاع شک میکنی . تمام این مدت چشمش به دقیقه بود تا از نیمه بگذرد و بگوید " تولدت مبارک " .

       

       

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 7:30  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

این لحظه ی هرسال

بی تاب تر از همیشه ام برای رسیدن ِ فردا

انگار تمام بهار ِ من از همین فردای عمر تازه می شود

از همین عطر ِ مشترک بابونه و بهارنارنج

شکوفه ، باران ، زنبق ، زندگی ، بهشت

همین خیال ِ ساده ی کودکانه ..

دوباره تکرار  اوقات ِ آشنا

خبر ِ خیری در راه است

فردا اردیبهشت می آید

و من این لحظه ی سال

بی تاب تر از همیشه ام برای رسیدن ِ فردا ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 8:23  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

سقف خانه کوتاه شده

نمی دانم دیوارها آب رفته اند یا وهم ِ من بالا گرفته

هرچه هست می گویند شاکر باش

 که سقفی هست

حتی اگر کوتاهی اش خمیده ات کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 فروردین1388ساعت 0:40  توسط بانوی اردیبهشت   | 

به دعوت ثمره عزیزم در وبلاگ تمشک تلخ  قوانین زندگی خود را شرح می دهم .   

قوانین زندگی من دو دسته هستند  : 

دسته اول - قوانینی که به شدت رعایت می شوند .

قانون اول  - خدا همیشه هست پس به غیر از او دستت را به سوی کسی دراز نکن .

قانون دوم - دوست باش اما اعتماد نکن .

 قانون سوم- همیشه آراسته باش .

قانون چهارم - از افراد حسود و خودخواه به شدت دوری کن .

قانون پنجم -  قدرشناس باش و لطف دیگران را فراموش نکن  .

قانون ششم - بدون چشم داشت کمک کن و انتظار جبران نداشته باش .

قانون هفتم - هیچ کس مسئول اشتباهاتی که در زندگی می کنیم نیست پس اگر شکست می خوریم مقصر خودمانیم.

قانون هشتم - انتقاد پذیر باش .

قانون نهم - هرگز دیگران را قضاوت نکن.

۲- قوانینی که سعی در اجرایشان دارم اما گاهی به دلیل عدم رعایت این قوانین به شدت مجازات می شوم .

قانون اول - دوست بدار اما دل نبند .

قانون دوم - برای کسی بمیر که برایت تب کند.

قانون سوم - فراموش نکن تنها بودن بهتر از آن است که کسی در کنارت باشد اما احساس تنهایی کنی .

 

از دوستان خوبم نسیما ، کویر ، مانی مسیجا ، مانا ،تراوشات یک ذهن ، رهگذار عمر ،گولاخ ، پرسه ، نامه ها و هشیوار  دعوت میکنم قوانین زندگی خود را برایمان بنویسند. شما هم می توانید از دوستان خود برای ادامه ی این چرخه دعوت کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 8:47  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

نوروز می شود

و ماهی های هفت سین

فخر می فروشند به تنهایی  که حجم خانه را پر کرده است

صبوری  اگر با "صاد" نبود می شد جزیی از هفت سین هر ساله ام.

 

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 0:7  توسط بانوی اردیبهشت   | 

دستش را گرفتند  آوردند نزدیک ِ میانگین همین جهان رهایش کردند

جوان و زیبا با پیراهنی سپید در آغاز

و تاکید براین سپیدی برای انتها ...

تزریق اجباری علاقه در بطن چپ

پیشکش کردن تجارب ارزشمند :

                  یک فنجان چای داغ در زمستان و شربتی گوارا برای تابستان 

                  این یعنی تو عاشقی ، فراموش نکن!

                   روبنده و لچک بر حسب سنت ، ( حتی خوش شانس نبود در انتخاب الوان )

                   این یعنی  نجابت ، فراموش نکن !

                   بی باور و یقین ، کورباش ، لال باش ، سربه زیر و مطیع

                    این یعنی اصالت ، فراموش نکن !

 ........

 مبادی آداب پذیرا شد

عطر تنش با بوی متعفن عیش در آمیخت

اینچنین آغاز شد سالهای تکرار درد ، در روزمرگی اش 

هر روز خسته شد از نبودِ سلامی بی بهانه

شکست ازانتظار یک تکه ترانه ، برای فهم ِ علاقه

فرسود از خط زود هنگام روی پیشانی

زیبا بود به زور ماتیک کهنه اش ، که بوی نفتالین ِ خاطرات می داد

تو بگو نیم رخ اش  از عهد عتیق همین شکل بود ، خاموش و خسته

انگار خود از اول کسی نبود

قصه خوان ِ مرور ِ سرنوشتِ مادر و مادربزرگ

مست ِ بیداری ِ لا علاج

کسی در سرش می گفت :

                 دست بردار دختر !

                 گاهی همین طور بی خبر از زوایه نگاه دیگران بزن بیرون

                 بی خیال ِ هرچه که هست

                 عاقل باش ! بشکن این حصار ِ بیهودگی را

                 سرپیچی کن از هرچه بود

                 فریاد بزن از هرچه درد

                 پیدا شو در بهبه ی  گم کردن ِ نزدیکترین مقصد ِ زندگی

 ..........

 در گفت و شنود صداها بود که عده ای آمدند

اینبار بوی عیششان جامانده با دیگری جوانتر

طنابهای بسته اش را پاره کردند

بردند پرتش کردند در برهوتی که نمی دانست کجاست

دیگر نمی خواستنش

نه کسی دید کبودی صورت و داغ سینه اش

نه پرسیده شد دلیل آن همه تردید در فریاد و خموشی

تنها عده ای آشنای ِ همخون گفتند : مراقب باش لچک از سرت نیفتد بی آبرو شویم .

لچک از سرش نیفتاد.

شب از سر حوصله گذشت

سر بلند کرد برای شیون

 چه می دید !

چقدر لچک ِ سیاه به سر ِ شبیه

همه رنگ پریده و بی سرنوشت  

همه در آرزوی معاشقه با ماه

 دریغ ! ای روزگار غریب

چه غمی دارد تنفس ِ هوا

چه زخمی دارد اندوه ِ اینچنین زن بودن

پ ن:

        گاهی اوقات وقتی می نویسیم می بینیم چقدر شبیه به چیزی است که قبلا نوشته بودیم .. چون درد همان درد است و اتفاق از سر اجبار تکرار می شود. این نوشته را قبلا در وبلاگم خوانده بودید .. به مناسب روز هشتم مارس دوباره بخوانید .

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 11:12  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

وقتی به قلب یک  " بــــِه " راه یافتم ، وجودم از شادی سرشار بود ، زیرا به قلبی ساکت و آرام گام نهاده بودم .

و شنیدم که دانه ای آرام گفت :

- روزت به خیر باد . چه شده که به قلب خاموش ما راه یافته ای ؟

گفتم :

- از دانه های بسیار گریختم که در قلب اناری ، به گفتگو و همهمه مشغول بودند.

پس دانه ای دیگر گفت:

- خوش آمدی که به خموشی مان ، روحی تازه بخشیدی .

و سومین دانه گفت :

- از این پس زندگی ِ پر هیجانی خواهیم داشت .

و دانه پیری گفت :

- پس بخوابیم تا ساعتی دیگر، سرخوش و شاداب برخیزیم و جوانی کنیم.

آنها خوابیدند با امیدی تازه ..

و ساعتی بد ، کرمی را دیدم که لابه لای دانه ها می خزید.

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 اسفند1387ساعت 9:34  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

یکبار وقتی در قلب اناری زندگی میکردم ، شنیدم که دانه ای گفت:

- روزی یک درخت خواهم شد ،باد در شاخه هایم ترانه خواهد خواند ، خورشید در برگ هایم خواهد رقصید ، و من در تمام فصل ها قوی و زیبا خواهم بود.

سپس دانۀ دیگری به سخن آمد و گفت:

- وقتی من نیز چون تو جوان بودم ، این چنین رؤیایی داشتم ، اما اکنون که می توانم چیزها را اندازه گرفته و بسنجم ، می بینم که آرزوهایم بیهوده بوده است .

و سومین دانه چنین گفت :

- من در خودمان چیزی نمی بینم که به آیندۀ بزرگ امیدوارمان کند.

و چهارمین دانه گفت :

- اما چه مسخره است زندگی مان ، بدون آینده ای بزرگتر!

پنجمی گفت :

- چرا در مورد آنچه برایمان اتفاق خواهد افتاد مجادله کنیم ، در حالیکه ما حتی نمی دانیم چه هستیم .

اما ششمی جواب داد:

- هرچه که هستیم ! باید به بودن ادامه داد.

و هفتمی گفت :

- من در مورد این که هر چیز چگونه خواهد بود ، عقیدۀ جالبی دارم ، اما نمی توانم آنها را در کلمات بیاورم .

سپس دانۀ هشتم ، نهم ، دهم و آنگاه همۀ دانه ها شروع کردند به حرف زدن . ولی نمی توانستم به دلیل صداهای زیاد چیزی تشخیص داده و بشنوم .

همان روز به سمت قلب یک " بـــِه "حرکت کردم ، جایی که دانه ها کم و اغلب خاموشند .

                                                                                                                

                                                                                                             ادامه دارد....

پ ن : 

       انتخاب شده از کتاب "من دیوانه نیستم "  جبران خلیل جبران

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 14:51  توسط بانوی اردیبهشت   | 

چشمان نگرانش به نقطه ای نا پیدا خیره مانده بود و هر ازگاهی  با دستانش  ملحفه ی خیس را روی رخت آویز صاف می کرد

نمی دانم به کدام بخش از زندگی دردناکش می اندیشید

 خواستم صبر کنم تا هوای ذهنش آرام شود

اما گویا طوفان ِ درونش میل پایان نداشت

پیش از این برایم از دو فرزندش گفته بود :

"ساشا"سیزده ساله است و "راجا " هشت سال دارد

می گفت دلتنگ شوهر و فرزندانش است ..

می گفت خودش داوطلب شده برای کار به اینجا بیاید .. زن همسایه اشان اینجا کار می کرد و مزد خوبی می گرفت .. زبان انگلیسی را با گرامر و تلفظ اشتباه از همان زن همسایه یاد گرفته بود .

 اوایل همسرش مخالفت میکرد . اما وقتیکه کودک شش ماهه اشان بر اثر بیماری مُرد انگار چاره ای جز رضایت برایش نماند.

می گفت اگر پول خرید دارو داشتیم کودکمان زنده می ماند ..

دستانش را نشانم داد و گفت : روی همین دستانم جان داد خانم ..

چهره اش پر از خطوط رنج بود وقتی این جملات را می گفت

امروز هم وقتی وارد شد انگار کسی خاطره ی مرگ کودکش را زنده کرده بود

نگاه کنجکاوم را که دید گفت : مرد عربی که در منزلش کار میکند کیفش را گشته .. می گفت به او تهمت دزدی زده اند و برای اثبات ادعایشان او را تفتیش بدنی کرده اند .

گفت : خانم .. من برای بدست آوردن روزی حلال اینجا آمده ام .من دزد نیستم . من فاحشه نیستم .

از ظلم آدمی می گفت .. از بخت برگشته اش .. از خدا .. فاصله .. دوری .. دشنام .. عدالت

می گفت و شانه های نحیفش از شدت گریه می لرزید و لابه لای گریه  چیزهایی به زبان هندی زمزمه می کرد .

 ***

چشمان نگرانش به نقطه ای نا پیدا خیره مانده بود و هر ازگاهی  با دستانش  ملحفه ی خیس را روی رخت آویز صاف می کرد

 خواستم صبر کنم تا هوای ذهنش آرام شود

اما گویا طوفان ِ درونش میل پایان نداشت

بی صدا دستان زبرش را در دست گرفتم

شتابزده برگشت و با انگلیسی دست و پا شکسته ای که بلد بود گفت :

الان نظافت را تمام می کنم خانم !

فنجان قهوه  را دستش دادم و گفتم: تمام شد .. خودم تمامش کردم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 18:58  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 امروز من و آینه دست در آغوش یکدگر

 غربتمان را گریسته بودیم ...

حالا که می دانم می خوانیَم

بگذار برایت بگویم از بیگاهِ دقایقم

که گاه متلاشی می شود

از وحشت حفره های عمیق تنهایی

تو را لابلای همین تنهایی ها نظاره می کنم

 و باز غرق در  آغوش آینه می شوم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 بهمن1387ساعت 15:39  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

این شعر اخیرا در همایش موج سوم توسط شاعر جوان آقای نیما دهقانی خوانده شد:

سلام آقــــا محمـد بــا ارادت          و عرض احترام از روی عادت 

به رسم خوب ایام رفاقت       نوشتم نامه تا گیرم سراغت

نوشتم نامه ای با عشق و امید     اگر خطم بده لطفا ببخشید

گمانم برده ای ما را زیادت ؟      منم !! " کبلا مرادو " از ولایت

چه ایام خوشی با هم سپردیم       چه بحث و گفتمان هایی که کردیم

حدوداً دوم خرداد بودا          دل مردم ز غم آزاد بودا

مث برق و مث توفان گذشت ها     به یادت هست که ؟ هفتاد و هشت ها

کجایی مشتی ؟ اینجا جات خالی ست     بدون تو تو ده صلح و صفا نیست

به این شدت که نه ، اما خدایی      محمد خاتمی !  جداً کجایی؟

تو یاهو وقتی onهستم که نیستی      کلوپ و سیصدوشصتم که نیستی

نه اخبار و، نه بیست و سی میایی     هنوز چپ می زنی ؟ یا با اونایی؟ 

دل مردم براتان تنگه تنگه     «حتی خاطرات تلختم واسه ما خیلی قشنگه!»

زیادی شد اگر این مصرع فوق    ولیکن شد پراز احساس و از ذوق!(باتشکر از گروه سون)

همه اینجا سلامی می رسانند     اگرچه اکثراً چندی ست خوابند

ولی شکر خدا این کدخدائه     می گن قلبش طلاس ، دستش شفائه

اصلا دست روی هر چی که میذاره     طلا میشه سه سوت! رد خور نداره

خدا مرگم بده ، کافر شدم باز    چرا اینگونه شد این نامه آغاز 

به قول شاعر رند و نظر باز    بدون نام او کی نامه شد باز ؟

به نام حضرت باری تعالی     ( بدین صورت شروع شد نامه حالا !)

محمد خاتمی .. حالت چطوره ؟     بگو دانم که احوالت چطوره ؟ 

هنوز کیفت به کوکه ، شاده جونت ؟     هنوز سبزه سرت ؟ سرخه زبونت ؟

دماغت چاغه ؟ اوضات خوبه سید ؟    هنوز جنس عبات مرغوبه سید ؟     

هنوز هم بی جهت می خندی یا نه ؟     به نافت گفتمان می بندی یا نه ؟

هنوزدل به همه می بندی یا نه ؟       به ریش جامعه می خندی یا نه ؟

هنوزم طالب اصلاح هستی ؟      به قول کدخدا .. گمراه هستی ؟

اگر از حال ماها هم بخواهی      سلامت .. شادمانی .. روبراهی

تمام مردم ده خوب ِ خوبند        زنان مثل قدیم .. در رفت و روبند

و مردان مثل سابق گرم کارند      نه معتادند و نه دیگر خمارند

جوونای ده پایین و بالا         همه دنبال تحصیلن به مولا

نه ماهواره ، نه علافی ، نه هیزی      نه کوکائین ، نه شیشه ، نه مریضی 

از اون روزی که رفتی از ده ما      از این رو شد به اون رو کل اوضا(ع)

خلاصه از جلو ، پایین و بالا    به ما خوب می رسن ، الحمدلله

کریم اوقلی که گاوش شیر نمی داد!     همون که سهم آب و دیر می داد 

درست شد وام تعمیرات خونه اش     جواد هم زن گرفته ، نوش جونش !

خودت دیدی که ده چی بود .. چی شد    زن اوستا غلام هم ساکشنی شد !

می گن جراحی کرد هفتاد و نه بار      حالا باید ببینیش .. روم به دیوار!

پس از یک دوره فعل و انفعالات      هزار الله اکبر .. از کمالات

همه خوشحال و شادیم و غمی نیست    دگر بحث حضور خاتمی چیست ؟!

تمام گاوها ، گوساله ها خوب     عموها ، عمه ها و خاله ها خوب 

مراتع سبز ، شالی ها به سامان     هوا عالی ، بهاری ، ناز ، مامان 

می گم راستی رضاتون چونه؟ سید؟    هنوزم درسشو می خونه سید ؟  

می خواست دکتر بشه از اون قدیما     تهش شد یا که زایید زیر درسا ؟

نوشتی توی آن دستخط پیشی     می خواد دکتر شه . می گفتی :« نمی شی!»

یه دانشگاه زده آکسفورد اینجا     که مدرک می ده مفتی ، ده تا ده تا !

به زیرک ها به دانشجوی باهوش     مگه کردان نیومد؟ خوب اونم روش !

رفیقت بود که یک ذره تپل بود       مشاور بود اگرچه، عقل کل بود!

دماغش چاقه ؟فوله گیگا بایتش ؟   هوز چیز می نویسه توی سایتش ؟

فرامرز ، بچه ی مش اصغر آقا     براش کامنت میذاره .. روزی صدتا

آخه پهنای باند ما زیاده ..          یه جورایی سر شیرش گشاده 

خدا قوت بگو به این رئیسا ...  چه حالی داد به این وبلاگ نویسا ...

پروکسی و مروکسی ما نداریم      صدا داریم ولی سیما نداریم

همه چی اینورا آزاد و مفته        اینو بی بی توی اخبار شنفته 

ریسیور این طرف ها هم حلاله    عرب ست اینوری .. سمت شماله !

می گن ارزونی ِ بی سابقه است این    انیشتینه ؟ خدایا ! نابغه است این ؟

اصلاً دنیا به یک هو زیرو رو شد    شنیدی بوش چطور بی آبرو شد؟

شنیدی چیزی از طرح های تازه ؟    ( قلندر خوابه و شب هم درازه ؟)

جلو قاچاق خشخاشو گرفتن     شنیدی که اوباشو گرفتن ؟

خدا خیرش بده ما که رضاییم         نباشه، دسته جمعی کله پاییم

 ازوضع قوت گر خواهی بدانی     پریم تا خرخره از شادمانی

اگر یک دو نفر هم شکوه دارند    از آن مزدورهای جیره خوارند

ملالی نیست اینجا طبق آمار    به جز دوریِ تو آن هم نه بسیار

برنج و نان و گندم هست کافی     می‌گم راستی توهم با قالیبافی؟!

ببنم توی دوری از ریاست     خبرهایی شنیدی از سیاست ؟

شنیدی گنجی و آزاد کردن ؟      به شدت مردم و ارشاد کردن ؟

شنیدی توی دانشگاه زنجان ...      شنیدی چیزی از الهام و کردان ؟

شنیدی برج میلاد و فروختن؟       شنیدی می شه چندتایی گرفت زن ؟!

خلاصه وضع ما که بی‌مثال است      گرانی؟ چی؟ تورم؟ نه ... محال است

« برنج اونجا کیلویی خون باباست؟»    برو سید ، اینم از اون جواباست

برنج اینجا نهایت صد تومان است       مرامی ، بهترین جای جهان است

خیار و سیب زمینی مفت مفت است     همان طوری که در آمار گفته است ...

تورم یک دو درصد « رشد» کرده    گرانی سوی مردم  « پشت » کرده

تساهل معنی تازه گرفته ...    نمونه اش قافیه در مصرع فوق !!

تمام شد جیره ی کاغذ ولیکن    حکایت همچنان باقی ست عمراً

خلاصه می کنم ای خاتمی جان!     ببین من چه خوشم: « آخ جانمی جان!!»

همه خوشحال و شادیم و غمی نیست     نیازی به حضور خاتمی نیست 

به جان تو خوشیم بسیار سید!             حالا می‌خوای بیای چی کار سید؟

برو هرجا که حال کردی سفر کن     اصولا فکر دِه از سر به در کن 

برو ایتالیا ... قسطنطنیه           ولایت را دو درن کن کی به کیه ؟

فقط رفتی اگر از این بیابان       سلام ما را رسان لطفاً به باران

در آخر این تو و این وضع ایران ...

                                      حالا می خوای بیا .. می خوای بپیچان

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 دی1387ساعت 0:48  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 
 آشنا آمدی چون دانسته بودم "پرنده ها، زیباترین آوازهایشان را بر بلندترین شاخه ها سر می دهند "
حالا بی پرده بگويمت : ارسی هاي سرای ما ديری است رو به شب باز می شود
تو بگو به پندار غربی ها گيوتین.
نوری منعکس نیست
چند صباحی است از تیرگی ِ حوالی ِ همین ارسي دلتنگم
ارسی ها بي ثبات است
 چفته ريز استوار نیست
اگر نه ما به رسالتت ايمان داریم
چراکه انکار مرگ کار ما نیست.
 
 
 پ ن :
در پاسخ به این کامنت بود :
"نگاه کن بانو ...
من هیچکاه مرگ را انکار نکرده ام ...
من هر روز با قامتی آراسته و ظاهری فاخر سمنفونی مرگ را بر روی سنگ فرش کوچه ها با ارسیهای خوش صدایم زمزمه میکنم
من هیچکاه مرگ را انکار نکرده ام ...
تو نیز مومن شو به رسالتی که رسولش منم
رسولی با قامتی آراسته و ارسی هایی خوش صدا "
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه 8 دی1387ساعت 13:42  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

شاید در مورد کف پوش مولد برق که چند روز گذشته در یکی از خیابانهای شهر توکیو نصب شد ، شنیده باشید.

این کف پوش که یک متر وسعت دارد و از ۴ صفحهِ ی کوچک تشکیل شده است به منظور اندازه گیری میزان برقی که مردم با راه‌رفتن خود بر روی آن تولید می‌کنند، در مقابل ایستگاه «شیبویا» واقع در میدان «هاچیکو»شهر توکیو نصب شده است

 نحوه ی کار این دستگاه به این ترتیب است که با فشار و لرزش ِناشی از قدم های عابران بر روی صفحات کف پوش برق تولید خواهد شد .

به گفته ی یکی از مسئولان آن ناحیه ، فشار قدمهای یک فرد ۶۰ کیلویی می تواند ۰/۳ وات برق تولید کند . 

ژاپنی ها تخمین زده اند، اگر میدان «هاچیکو» که یکی از شلوغ‌ترین نقاط شهر توکیو می باشد و روزانه ۹۰۰ هزار نفر در آن راه می روند را به طور کامل با این صفحات بپوشانند  200 کیلووات برق در روز تولید خواهد شد.

 آزمایش بر روی این کف پوش تا روز 25 دسامبر ادامه خواهد داشت.

 نصب این کف‌پوش بخشی از تلاش‌های ناحیه «شیبویا» برای یافتن منابع انرژی جایگزین است. اداره این ناحیه مقدار انرژی که این صفحات تولید می‌کنند و همچنین دوام آنها را اندازه‌گیری می‌کند.

پ ن :

         زمانی که این خبر را خواندم یادی از شعار معروف " انرژی هسته ای .... " کردم و تلاشی بی ثمر برای یافتن رابطه ی آن شعار با خاموشی های اخیر و مشکلات انرژی .

حالا پیدا کنید پرتقال فروش را  ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آذر1387ساعت 0:5  توسط بانوی اردیبهشت   | 

پنجشنبه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۸ شهر دوبی با افتتاح مجلل ترین هتل جهان بار دیگر عدم توانایی ما ایرانیان در جذب توریست را یادآور شد.

این هتل  به مساحت ۴۵ هکتار در یکی از سه جزایر مصنوعی نخل در جنوبی ترین نقطه ی خلیج فارس بناشده است . ساختمان هتل متشکل  از دو قسمت مجزا که توسط یک پل به هم متصل می شوند و بیش از ۱۳۵۰ اتاق و سوئیت زیبا را در بر میگیرد . بهای یک شب اقامت در هت آتلانتیس بین  ۷۰۰ دلار تا ۳۵۰۰۰ دلار  می باشد .

مسافرانی که در این هتل اقامت می کنند می توانند اتاقهایی را انتخاب کنند که یک ضلع از دیوار آن را بزرگترین  آکواریوم خاورمیانه تشکیل می دهد

این آکواریوم محتوی ۶۵۰۰۰ نوع ماهی و یک کوسه بزرگ می باشد که محوطه ی بین دو عمارت و قسمتی از اتاقها و رستوران هتل را در بر می گیرد .

 "پارک آبی" و " استخر دلفین ها"  از جذابیتهای دیگر این هتل است، که هر کدام در نوع خود بی نظیر می باشند .

صبح روز جمعه ۲۱ نوامبر روزنامه ی گلف نیوز خبر  افتتاحیه هتل آتلانتیس را تیتر اول خود قرار داده بود و از این طریق در آستانه ی سی و هفتمین سالگرد جشن ملی امارات متحده عربی این موفقیت بزرگ را جشن گرفتند.  

این مراسم که با حضور بیش از ۲۰۰۰مهمان ویژه ، از جمله  مقامات رسمی و بالارتبه ی محلی ، ستارگان سینما ، ورزش و موسیقی جهان برگزار شد،هزینه ای بالغ بر ۳۵ میلیون دلار  در بر داشت .

آتش بازی و نورافشانی با عظمتی بالغ بر هفت برابر مراسم افتتاحیه المپیک چین از نمایش های ویژه این شب به شمار می آمد . بنا به گزارش تلویزیون دوبی این آتش بازی از فضا قابل رویت بوده است .

 «لیندسی لوهان»،«مایکل جوردن»،«رابرت دنیرو»، « چارلیز ترون»،«میشکا بارتون» ،«مری کیت السن» و « وزلی اسنیپس»  از افراد معروف حاضر در این مهمانی بودند همچنین  «کایلی ماینوگ»،  نیز در این جشن حضور داشت و با اجرای برنامه در این شب، 2 میلیون دلار دستمزد دریافت کرد.

و اما سرمایه گذار این پروژه ی زیبا، میلیاردری اهل آفریقای جنوبی به نام Sol  Kerzner است. آقای Sol که صاحب چندین هتل و کازینو بزرگ در دنیا می باشند، مبلغی بالغ بر ۱.۵ میلیارد دلار جهت ساخت این هتل سرمایه گذاری کرده اند .

این قبیل سرمایه گذاری ها در کشور امارات متحده ی عربی طی ده سال گذشته امری تکراری و ظاهرا پایان ناپذیر است  و هتل آتلانتیس یکی دیگر از سیاست های دولت امارات در جذب توریست و توسعه صنعت گردشگری به منظور ذخیره ی در آمد ناشی از فروش نفت به شمار می آید.

دولت امارات قصد دارد شمار گردشگران خود را تا سال ۲۰۱۰ میلادی از ۷ میلیون نفر  کنونی به ده میلیون نفر در سال افزایش دهد و برای رسیدن به این هدف پروژه های بسیاری در دست ساخت دارد. از جمله مرتفع ترین برج جهان و بزرگترین شهر بازی ( دیسنی لند) در دنیا به نام" دبی لند " و به پایان رساندن سه جزیره ی نخل که اینها تنها از جذابیت های شهر دوبی می باشند .

گلی به گوشه ی جمال دولتمردان ایران . 

 جای تاسف است برای ما!! با داشتن جذابیت های توریستی فراوان هنوز حتی  آمار دقیقی از بازدیدکنندگان نداریم .

کشوری با قدمت و تمدن ایران می تواند تنها با برنامه ریزی دقیق در حفظ و نگهداری منابع تاریخی عظیم و ارزشمند خود و پرداخت هزینه ای اندک جهت تبلیغات و شناساندن خود به جهانیان درآمدی چشم گیر از صنعت توریسم داشته باشد اما متاسفانه نه تنها تلاشی برای نگهداری آثار باستانی نمی شود بلکه سرداران سازندگی و بالندگی هر کدام به نوعی کمر همت جهت از بین بردن این آثار بسته اند .

با این حال  امثال Kerzner ها سرمایه های خود را در کشوری متمرکز می کنند که مساحت آن اندازه یکی از استانهای کشورمان است و سرمایه گزاران و آبادگران اولیه این کشور بادیه نشین کسی جز خود ما نبودیم .

آنها کجا بودند و ما کجا ،ما کجاییم و آنها کجا .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 22:24  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

بیدار که شدم  باران مرا جا گذاشته و رفته بود 

من مانده بودم و  دهن کجی زمین خیس به بهت نگاهم ..

***

حتما می خواهی بدانی  بعد از این همه وقت  آمده ام چه بگویم ؟!

هیچ .

باعث شرمساری ..

حرف تازه ای نیست  جز آنکه

زمان آزارم می دهد

دستهای  زبر و خشنش را  بر زخم روحم می کشد

بگذر لعنتی .. بگذر

منجمد شده ای در این برهه چرا؟

چرا تمام نمی شود ثانیه های عذاب آورت ؟؟؟؟

بگذر لعنتی ........

 

می بینی ؟

هرچه کوتاه می آیم وقیح تر می شود

نه خیال ماندن دارد نه تاب شتاب ..

آهسته آهسته ثانیه بر می دارد

ایکاش سریع تر بگذرد تا ببینم آخر چه خواهد شد ..

پ ن :

تو که به پراکنده گویی من عادت داشتی .. باز هم تحمل کن.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 آبان1387ساعت 22:2  توسط بانوی اردیبهشت   | 

ـــــــــــــــــــــــــ

در معبر ِ من دیگر

هیچ چیز نجوا نمی کند:

                      نه نسیم و نه درخت

                      نه آب در گذر.

شِرَه شِرَه نوحه یی گسیخته می جنبد

                                                  تنها

سیاه تر از شب

بر گرده ی سرگردانیِ باد

دور

شهر ِ من آن جاست

تنها مانده

در غروبی هموار

که آسان نمی گذرد.

شهر ِ تاریک

با دو دریچه ی مهربان

که بازگشت ِ دردناکِ مرا انتظار می کشد

در پس کوچه ی پنهان.

                                                    ۲۸ خرداد ۱۳۶۷- شاملو

 پ ن : طعم سفر گس شد از بی چارچوب بارفتن امپراطور از خداحافظی نوستالژیا از هنوز نباریدن مانا از هرچه دلتنگی است خسته ام.

        

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 1:39  توسط بانوی اردیبهشت   | 

راهی سفرم

بی شک آنجا باران خواهد آمد

چترم را فراموش خواهم کرد

ترانه های ناخوانده ی بسیاری خواهم سرود

انعکاس آسمان را در چشمان رویا خواهم دید 

جای تو خالی

من و چک چک طراوت و خیال تو

و خالی ِ حضورت که سنگینی میکند بر دلم  ...

جای تو خالی نازنین

جای تو خالی ....

                                                          (  چند ساعت قبل از سفر)

+ نوشته شده در  شنبه 15 تیر1387ساعت 2:41  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

این شکل که من دارم ، ای خواجه کرا مانم ؟   

یک لحظه پری شکلم ، یک لحظه پری خوانم

 

در آتش مشتاقی، هم جمعم و هم شمعـم

هم دودم و هم نورم ، هم جمع و پریشانــم

 

جـــز گوش رباب دل ، از خشــم نمالم مــن

جــز چنــگ سعادت را ، از زخمــه نرنجانـم

 

چون شکر و چون شیرم ،با خود زنم و گیرم

طبعم چـــو جنــــــون آرد زنجیــــر بجـنبانم

 

ای خواجه چه مرغم من؟  نی کبکم و نی بازم

نی خـــــوبم و نی زشتــم  نی اینــم و نی آنم

 

نی خواجــــه ی بازارم نی بلــبــــــل گلــــزارم

ای خواجه تو نامم نه تا خویش بــــدان خوانم

 

نی بنــــده نی آزادم نی مــــوم و نی پولادم

نی دل به کســـی دادم نی دلبــر ایشانــــم

 

گر در شـــرم و خیـــرم از خود نه ام از  غیرم

آن سو که کشـــــد آن کس ناچار چنان رانم

 

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 0:57  توسط بانوی اردیبهشت   | 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آب از اتفاق گذشته و ما ...

یادم نیست

خواب گریه را می بینیم

یا گریه را خواب می کنیم

 

در خبرها آمده بود که شهردار محترم تهران مبلغ 3 میلیارد تومان را برای بازسازی لبنان اختصاص دادن.

پ ن ۱ :

       چه کسی می داند زنجیرهای نابافته ی این کودکان را کدام عمو به پشت کوه خواهد انداخت ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 12:27  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

آن گاه که از روح خود در من دمید

و چیدن سیب برای هوس مادر

تا خاک شود سرای ِ سر ِ  آدم

و هی چرخید و چرخید تا امروز شد

حالا نشسته ام اینجا روی ایوان زمین

و چرخیدنش را سرگیجه گرفته ام

روز است  و شب خواهد شد

شب نخواهد ماند و روز خواهد شد

 لحظه ها حرمت نگاه نمی دارند

تمام سالیان را می تازند

تا  فشرده شود در ذهنم گذرشان

چیزی شبیه به خاطره

من از این گذران توان گریزم نیست

دیروز غروب  ، رو به زمان ایستادم

فریاد زدم هی تقدیر آدمی

امروز که بگذری اردیبهشت تمام خواهد شد

نه گریه می کنم

نه تخیل بهار را چنگ می زنم

برو .. تندتر بتازان

مشتاقم ببینم  تا بعد چه خواهد شد ؟

پوز خندی زد و بی اعتنا گذشت

حتی نفهمید منم ، همان آشنای نزدیک ِ مسافران ِ دریا

مرا بی نام و نشانی رهایم کرد و رفت

دیگر لحظه هایم را حرام تقدیر نخواهم کرد

مگر او تحمل کرد که من تامل کنم

اصلا مگر من برای آمدنم قیدی گذاشتم

که این همه شرط است برای رفتن ؟

قلمت را بده تا خود بنویسم ناتمامم را

آب ِ خیال از سر ما گذشته

چند بار بگویمت  حال من خوش نیست ...

حالا هی حاشا کن !

                                                      ( یک روز پس از اردی بهشت )

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت 8:37  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

این روزها که کثرت عدد عمر نزدیک است

مدام از تو سوال میکنم :

یعنی این همه سال نشانم داده ای

که تمامش را به آزمون خطایت بپردازم ؟!؟!

عجب !!!

نشسته ای در همه جا و مهربانی میکنی !

درد می بینی

زنجره می شنوی

می شنوی ؟!؟!؟

می شنوی ؟!؟!؟!؟!؟!

تو خدایی ...پس حتما باید پاسخ سادگی را بدانی ...

تو می دانی بغض را چگونه می توان نوشت ؟

خستگی را چگونه می توان به قلم کشید ؟

درد را چگونه می توان نگاشت ؟

بی گاه جواب نده

من چون تو همیشه به هوش نیستم

من تنها یک بنده ام

به همین کوچکی ...

فقط نخواه صبوری کنم ..

فراموش می کنم

 که صابران را دوست می داری

...

پ ن ۱:

        استغفرالله

پ ن ۲ :

         می گفت چند وقتی است زخمهایش را کلمه کرده  و کلمه هایش را کتابی که رنگ آنیمای شعر شاملو دارد که آن را در همین روزهای باران خورده ی اردیبهشتی در غرفه ی " شهر خورشید " نمایشگاه کتاب تهران گذاشته اند. گفت قیمت پشت جلد را بگذارید به حساب خرده حسابهایی که همه آدمها با دنیای شان دارند.

خبر تکمیلی را از اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 اردیبهشت1387ساعت 0:43  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

سرزده به خوابم آمد

عطر بهارنارنج داشت کلامش

آن لحظه که نجوا کرد

اکنون لبریز از اردیبهشت شدیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 0:3  توسط بانوی اردیبهشت   | 

 

در لابه لای دلتنگی هایم  گم  شده ام

کم می آورد شانه های طاقتم ازدحام سالیان را

دست به دامان صبوری می شوم

حالا هرچه حساب میکنم انگار جایی همین اطراف بیست و چند سالگی

چیزی را جا گذاشته ام  .. باید بدون او سی و چند ساله  شوم !

از اول هم  شاید تنها خیالش را همراه داشتم  ؟

اصلا بگذار از نو مرور کنیم ..

اول بگو بدانم  غربت تنهایی را آورد  یا تنهایی غربت را؟!

مِن مِن نکن ... سوال به این سادگی تقلب ندارد .

لااقل بگو  خواب رویا می آورد برایم یا رویا خواب را ؟

دلم یک خواب ِ بی دغدغه می خواهد ...

 

عجب روزگاری است آقا !

هرچه می خواهی تمامش کنی انگار از سر نوشته می شود 

 تکرار درد ، رنگ از رخسار نوشته می پراند

بعد هی می گویند: بنویس ! بنویس!

نوشتن این حال خراب ، واژه های تازه می خواهد

دیگر این کلمات کهنه ، کفاف نمی دهد برای  دردهای تکامل یافته

صحبت بهار است و،  واژه هوای پاییز تنفس میکند

عین سیگار ی که برای سلامتی مفید نیست اما جای " گل گاو زبان " را میگیرد

 

پرده را کنار می زنم

بهار  اردیبهشت را نشانم می دهد

نفس می کشم

اما هنوز در حسرت بارانم

صبوری میکنم 

برای آمدن  باران

برای دیدن تو

صبوری میکنم  ...

 

پ ن ۱ :

        چه اسفندها...

        آه ! چه اسفندها دود کردیم.

        برای تو ای روز اردیبهشتی

        که گفتند این روزها می رسی!

        از همین راه....

 قیصر امین­پور

 

پ ن ۲ :

         قدر دانی و سپاس از پرسه عزیزم به واسطه راهنمایی برای  درج تصویر فوق .

 پ ن ۳ :

        یک پیشنهاد ،  به موزیک وبلاگ گوش دهید .

+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 3:19  توسط بانوی اردیبهشت   | 

رسم است بهار که می آید  به رویش لبخند بزنیم

به لبخند ها توجه کرده ای ؟

بعضی از آنها چه دردی دارند در پس اجبار

حالا بهار می آید

حتی اگر در غربت نفس بکشی باز هم عید است

بی مهمان ، بی مهمانی ، بی عید دیدنی

کلیشه شده ام

چیدم هفت سین امسال را

گل ها را  آب داده ام

آب ماهی را عوض کرده ام

شمع را روشن کرده ام

حالا نشسته ام کنار یاد تو 

و هی خواجه را به جان شاخ نباتش قسم می دهم

ربطی ندارد به تحویل سال این که می گویمت

من همیشه برایت بهترین آرزوها را دارم

سال نو مبارک

 

                                                           بامداد اولین روز سال

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 فروردین1387ساعت 3:41  توسط بانوی اردیبهشت   |